وقتی یک کامیون کوچک که پر از تیر آهن توی یه کوچه ی تنگ و ترش افتاده بود توی جوی آب٬ پیرمردی که لنگ لنگان از اونجا می گذشت با عصبیت با مزه ی پیرمردها گفت :
انقدر نصفه شب سر و صدا کردید و نذاشتید یه خواب راحت بکنیم تا آه ما شما رو گرفت !

/ 15 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
zahra

سلام چقدر مسخره بود ولی وبلاگت خوبه موفق باشی

sima

امان از اين آه پيرمردها...!

سامان(شهر فرنگ)

کی گفته که به حرف گربه سياهه بارون نمياد ... حالا بياد جواب بده

فانی

از هرچی پيرمرد غرغرو بدم مياد هرچقدر انقدر نکته بين باشه!

سرمه

عصبيت کلمه درستيه؟؟ يادم افتاد پارسال تابستون يکی از همين کاميون ها تو کوچهء ما تو اصفهان گير کرده بود به سيم های برق...بعد هم زد همه رو پاره کرد و رفت...همه نفرينش می کردناااا

Nader

پير شی الهی .بعضی اينو خوب و بعضی نفرينش خوانند تو خود قضاوت کن. خداوند آخرو عاقبت شما را به خيرکند . هم در پيری و هم در جوانی .

يک زن

منن عاشق این آها هستم....

بهار شادی

سلام ممنونم که هنوز منو يادته ...راستش ديگه حالی نمونده که بخوام از شادی بنويسم سعی ميکنم اپديت کنم ولی باور کن نميتونم از شادی بنويسم ...اگه اپ هم بکنم غمگين مينويسم ....شاد باشی .....ياد اون روزا بخير ....فکر کنم ميدونی چند نفر از بچه ها رو گرفتن .....همه ساکت شدن