بی حس ؛
انگشتانم انگار که از سرمای کوهستان گِز گِز می کنند ،
قلم در دستم سُر می خورد . . .
ای کاش بیشتر نگاهت می کردم
لم داده ام و به خود می نگرم
به بی توجهی . . .
فقط نگاهی سیرابم می کند ،
نگاهی به عمق . . .
به قلب ،
در سکوتی بی انتظار از معنی ،
فقط نگاه . . .
روحم باران پاییزی می خواهد ؛
زبر شده است !

/ 14 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرنوش

آره شهاب همينطور بود. انگشتات بی حس بودن و فقط دلت می خواست بشنوی و سکوت کنی. و يه چيز ديگه...پسر معمولی انگار بزرگ شده حسابی...

سارا

ميبينم که بوی تحول همه جای وبلاگتو برداشته!!

فرشته

می موند ... به کسی چه مربوط!

کاهوسکنجبين

دل در خيال خام رسيدن به نور بود / ای شب مجاب سفسطه ات ناگهان شدم يا شايد... پرنده نشسته روی ديوار گرفته يک قفس به منقار نمی دونم...

خياط

اينجا اينطوری بود؟ باران پاييزی زبری رو می بره؟

خيال

ای کاش تمام ثانیه ها را نگاهش کرده بودم!

afshin,germani

اميدوارم که سکه خوشبختي بنامت، کبوتر سفيد بخت به دامت و زندگاني شيرين به کامت باشد . شاديت را همچون پرستو، پاکيت را همچون شبنم و لطافت وجودت را همچون گلهاي زيباي بهاري آرزومندم . ,,

Ye Aalame Harf

bayad sabr koni..............

توالت عمومی(شيدا)

فک کنم با آخری که اومدم اينجا اوضاع فرق می کرد. مرسی . به توصيت عمل ميکنم و ميرم دکتر.