از سکوت و دو پهلو حرف زدن خسته شده ام ،
از اینکه همه تو را می شناسند و نمی شناسند ،
از حرف هایی که همزمان چندین مخاطب دارد و ندارد ،
از خیره شدن . . .
کاش می شد با کسی حرف زد که همه چیز را می داند ،
حتی اگر فقط گوش دهد و هیچ نگوید ،
و هر از گاهی با سکوتش دلگرمی ای دهد . . .
نمی دانم این چه مرضی است که می خواهیم راستش را بدانیم ؟
چون راستش را هم می یابیم می بینیم که گمشده ای دیگر آراممان می کند . . .
سرگرم سطح و بازی های کودکانه شده ام ،
به این امید که بگذرد ،
از کشتی صبا ، رنجر ، سورتمه ، بشقاب پرنده و هر بازی لعنتی ای که ته دلم را خالی می کند می ترسم . . .

/ 8 نظر / 4 بازدید
Lily

................................ آدمای شکمو هیچ وقت نمی ذارن ته دلشون خالی باشه!

صبا

منچ رو بت پيشنهاد می کنم من

Ye Aalame Harf

خستگی نکبتی رو که اصن نگو..........بيا حرفو عوض کنيم اصن................. وبلاگ قشنگی داری بهت تبريک ميگم به منم سر بزن!

مهرنوش

شهاب جان هر چيزی هزينه ای داره... بايد ببينی می تونی هزينه ی اين آرزوی الکی رو بپردازی يا نه. منظورم حرف زدن با کسی است که همه چيزو می دونه

سپيده

زجه مي زدم ... همه مان زجه مي زديم در ازلي ترين ديدارمان با نور و تولد ، تنها شباهتمان بود ... آمديم بي اختيار و سرشار و فروختيم معصوميت را در ازاي بيگاري براي جهان فروختيم چه آسان ! ... موفق باشيد

مشتی

سلام داش خودم. تو خوبی؟ ممنونتم طلا خوشحال شدیم یاد ما کردی. من دیگه فارغ التحصیل شدم کامپی خونمونم سوخته و زیاد نت نمی یام دیگه. حالم خوبه فقط به عنوان یکی دیگه یک حکم تاییدم رو این نوشتت بزنم به امیدی که ما ایرانی ها بالاخره یاد بگیریم برای لحظات زندگی کنیم.

مؤنث عاصی

منم می خواهم! آن کسی را که همه چیز را بداند! البته دلم می خواهد در آغوشم بگیر من به هیچ دست و آغوشی اعتماد ندارم! منم دلم می خواهد کسی باشد که حتی آن چیز هایی را که در خفا می ترسم بگویم او بداند او توبیخم نکند!