بـ ـن بـ ـسـ ـت

دلم برایت می سوزد ، این روزها هر اتفاقی تنت را می لرزاند ،
کسی بمیرد ، تو می ترسی !
کسی به دنیا بیاید ، تو می لرزی !
کسی اسیر شود ، تو نگران می شوی ،
کسی آزاد شود ، بیشتر دلت می جوشد ،
کسی حرف بزند ، سرت درد می گیرد ،
کسی سکوت کند ، خواب از چشمانت رخت بر می بندد ،
هر تغییری و هر سکونی ، هر ابری و هر بادی ، هر چه بشود و هر آن چه نشود ، . . .
سرنوشت تو این روزها ، ترس و بی خوابی است . . .
دروغ می بافی و آن قدر تکرارش می کنی که باور می کنی حقیقت همین است !
روزی می رسد که بیدار می شوی ،
مجبور می شوی چشمانت را باز کنی و ببینی آن چه هر روز از دیدنش فرار می کردی . . .
آن روز نزدیک است . . .

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیر

انگاری زندگی آدما خلاصه شده بین بیم و امید. هم امیدواریم و هم نا امید. هم شجاعیم و هم میترسیم. موندیم به کدوم رشته چنگ بزنیم و دلمون رو به چی خوش کنیم. میترسم آخرش هم هممون با هم خسته بشیم از این همه سرگردونی و کلا از بیخ بی خیال شیم و از همون راهی که اومدیم برگردیم.

بردیا

فکر کن ! یه روز چشم باز میکنه میبینه چشمش رو از حدقه در آوردن !!! آی بخندیم .

anotherone

چطوری ؟

مه سا

تا سحرگاهان که می داند که بود من شود نابود ! یادم رفته بودت ! زیبا می نویسی. . .

Lily

من دلم برای خودم و مردم این سرزمین بیشتر میسوزه!

بهار

چه کابوس های نزدیکی ما هستیم

پرومته

پس کی ... کی بیدار خواهد شد ؟!؟

ماتئي

تازه ممكنه چراغ قوه هم بندازن توي دهنش دنودناشو بشمرن از تلوزيون پخش كنن سلام

ماتئي

هوش مصنوعي اسپيلبرگ رو ديدي؟

قطعه ای از خدا

قالب وبلاگت با این دایال آپ خسته و شاید این مرورگر خوب اجرا نشد! به هر حال ممنون که سر می زنی! من گرفتار!