پـ ـیـ ـا لـ ـه

بگذار چشم هایم نبیند ،
گوش هایم نشنود ،
و فکرم جز همین جا ، جای دیگر نرود ؛
بازی هایش از کودکی همراهم بوده تا مرهمی گذارد بر زخم های نا امیدی . . .
مرهم تا موقعی که هست درد فراموش می شود ،
همین که کنار می رود ، واقعیت مانند آب جوشی بر مغزم هجوم می آورد .
نه مرهم می خواهم ، نه امید ،
و نه این درد شدید را .
پیاله ام را پر کن .
تا برای چند لحظه هم که شده نفس بکشم .
پر کن پیاله را !

/ 32 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا

بیار پیاله تو ! [نیشخند]

محمد

از باده ي دوشين قدحي بيش نماند سلام دقت كه مي مكنم مي بينم وقتايي كه درباره ي يه موضوع تحليلي كامنت مي ذاري به مراتب خوندني تر از وقتايي هستي كه شعر مي نويسي !

دیوار

تنها تنها ؟! بگو بیاره پیاله رو ![چشمک]

خیال

مرهم و امید مگه وجود داره که نمی خوایشون؟من که فکر میکنم شاید دردی باشه اما مرهمی نیست مگه تصور نبودن و نه به واقع نبودنش!باز خویه پر شدن پیاله رو می خوای می ...

خیال

* mage dar tasavor boodan

خوش خط

چقدر دردناک وقتی امید هم حتی نمیخوای

سها

امروز کودکی را روی پل عابر دیدم چمباتمه زده بر زمین, در کنار وزنه ای و روبرویش کتاب و دفتری گشاده بود می خواند و می نوشت و مردمانی را دیدم که می گذشتند از کنار هر آنچه بود و کاشکی نبود دردهای ناگفته ی روح های خسته را شنیده ام و دیده ام مرهم مردمان ساکن خیال را بیا و هم راهمان شو در راهی که منتهای بی خودیست و چه آسان و دلپذیر است حس بی خود بودنی این چنین ...