ديدار با ملا عمر !

بلا اينجا در باره ی يه دوست قديمی که زده تو کار موسيقی و قيافه اش هم مث اعضا ی ارشد گروه طالبان شده اينجا يه سری مطلب نوشته بودم.

ديشب به من زنگ زد و بهش گفتم فلانی فردا چی کاره ای ؟ ميتونی بيای بريم جايی؟

که جوابش به پيشنهادم مثبت بود .....خلاصه برنامه رو رديف کردم با گابريل هم هماهنگ کردم و با وحيد (همون طالبانيه!) ساعت ۹ صبح توی زمين بازيه پارک ساعی قرار گذاشتم.

با اين کار با يه تير چند تا نشون می زدم:

۱-سر قرار بلاگرها می رفتم

 ۲-چند ساعت با گابريل بودم و گابريل هم می تونست استاد خودش يعنی خاطرات کودکی رو  ببينه

۳-مدتی هم در کنار وحيد بودم

ديشب بعد از تنظيم برنامه ی صبح ساعت ۱ شب پا شدم اومدم خونه ی گابريل ..........و ما تقريبا تا ساعت ۵ صبح بيدار بوديم......وساعت هم برای کوک کردن نداشتيم!34.gif

حالا ماجرايه اينکه چرا انقد دير خوابيديم خيلی مفصل و در عين حال مزخرفه! يه گندی بالا آوردم که حقيقتش فعلا که دلمو نتونستم راضی کنم که ماجراشو تعريف کنم...........

ساعت ۹:۱۵ به طور اتفاقی از خواب بيدار شدم و گابريل رو با انواع اعمال شاقه که حتب توی عجب شير هم نميشه مشابهشو ديد بيدار کردم و خلاصه ی کلام ساعت ۱۰ به پارک رسيديم.

خوشبختانه همون اولی که وارد پارک شديم اسم خودمو از بلند گوی پارک شنيدم و متوجه شدم که وحيد هنوز نرفته ..وحيد رو ديدم و با اون به دنبال بلاگر ها که فکر می کردم کلی آدم جمع شده باشن گشتيم حتی پيج کردن خاطرات کودکی هم فايده ای نداشت....02.gif

(احتمالا خاطرات کودکی وحيد رو بايد در زمين بازی ديده باشه چون کسی با هيبت و ريش و سبيل وحشتناکی مث وحيد زياد از چشم ها پنهون نمی مونه!)

بعد از کلی حرف زدن با وحيد و گابريل همراه وحيد به خانه ی هنرمندان رفتيم و تا تموم شدن تمرين وحيد با گروه ارکستر منتظر بوديم .....نوازنده ها از اينکه دو نفر اومدن صداهاب ناهنجار اينهمه ويلون رو گوش می کنن تعجب کرده بودن احتمالا پيش خودشون می گفتن اينا چقد ........!09.gif

بعد از صرف غذا از وحيد جدا شديم ؛ من هم الان در منزل گابريل هستم و اين اراجيف رو تحويلتون می دم.....

به هر حال ابن جمعه من تا حالا که خوش گذشته هر چند ديشب يکی از بد ترين شبای زندگيم بود.........

الانم دارم می رم بخوابم که بی خوابيه ديشب جبران بشه .....اجازه ميدين؟

تا بعد.............

/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
anita

مرسی که به من سر زدی... خوش باشی هميشه.

hassan

سلام.....ممنونم که سر زدی ... وبلاگ قشنگيه .... موفق و پيروز .... شب خوش

خاطرات كودكي

نميدونی سه تار کجاست . وبلاگش باز نميشه نکنه خودش رو کشته . اگر شماره ای ازش داری برام ايميل کن ببينم زنده است يا مرده

عليرضا

بابا جون بادمجان بم آفت نداره ، من حالا حالا ها فکر مردن نيستم . گير می ديد ها .

عليرضا

آی شهاب ناقلا خوب به اين ماريا گير می دی ها . من قلم پای کسی رو که بره خواستگاری اون میشکنم . ( بابا غيرت )

عليرضا

جون من اين همه هم گير نده که پارک ساعی خوب نيست ، بی کاری پسر سه نفر می خوان شيرينی بدن . ببينم می تونی کاری کنی که بی خيال شيرينی دادن بشن

عليرضا

بابا چرا می زنی ؟ خوب من هم شوخی کردم

bahar

سلام ممنونم که اومدی اون قسمت رو درست کردم شاد باشی