بـ ـر هـ ـنـ ـه

نقاب هایت که اُفتاد ،

برهنه ، لُخت و عور در برابرم ،

زانوانت را با دستانت گره زدی ،

و کودکی شدی که آرام زمزمه می کرد :

من جیش دارم !

زنانگی ات بی نقاب ، طفلی معصوم است ،

که دلم را به رحم می آورد . . .

می خواهم نوازشت کنم ،

و در سبدی در بسته ،

سر کوچه ای خلوت ،

سر راه بگذارمت ؛

تا چون قاصدکی این بار ،

سال ها بر سر تاقچه ای از عشق ،

بدرخشی ، بدرخشی ، بدرخشی . . .

/ 45 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خیال

برای انمین بار این گست رو خووندم و بازم لذت بردم

عقرب آهنی

ادرس مطرود رو اگه با دات نت بزنی اون وق فیلترش باز میشه . واسه پیوندای خودت گفتم .

ع ب د

تو را گم مي کنم هر روز و پيدا مي کنم هر شب بدين سان خوابها را با تو زيبا مي کنم هر شب سلام ممنون از نوشته های زیباتون من ارزش دیدن ندارم فقط قصد نوشتن یک نظر بود صادقانه می گم بازم می یام

سارا

خیلی هم معمولی نیستی !.... به منم سر بزن تا روم بشه بیام سر بزنم بهت

دوست شما

در زندگي تو هر چيزي زاييده شعور تو است. اگر آگاهي‏ات دگرگون شود، محصولات و فرزندان آن هم دگرگون مي‏شوند. خوبي و بدي، بيماري و شفا، رنج و راحتي، فقر و ثروت، ضعف و قدرت، كوچكي و بزرگي و همه مظاهر زندگي و مرگ ناشي از نوع و فرم شعور است. خداوند بواسطه آنچه در ذهن و قلب توست، با تو رفتار مي‏كند، از تو مي‏گيرد و به تو مي‏بخشد.

دوست شما

در زندگي تو هر چيزي زاييده شعور تو است. اگر آگاهي‏ات دگرگون شود، محصولات و فرزندان آن هم دگرگون مي‏شوند. خوبي و بدي، بيماري و شفا، رنج و راحتي، فقر و ثروت، ضعف و قدرت، كوچكي و بزرگي و همه مظاهر زندگي و مرگ ناشي از نوع و فرم شعور است. خداوند بواسطه آنچه در ذهن و قلب توست، با تو رفتار مي‏كند، از تو مي‏گيرد و به تو مي‏بخشد.