پـ ـشـ ـت شـ ـیـ ـشـ ـه

صبح که از خواب پا می شم بی اختیار یاد اون روزا میوفتم ، یاد اون تاکسی نارنجی مادر بزرگم که می دادش اجاره و شندر غاز بابتش پول می گرفت کمک خرج خونه ، یاد اون میز کوچیک و سماوری که روش بود و همیشه در حال غُل غُل کردن بود ، یاد اون جام جلوی سماور ، یاد تنگی که آب سماور رو باهاش پر می کرد ، یاد دفترچه ی بسیج و قند و شکر ، روغن و سیگار کوپنی ، یاد کرسی و منقل برقی ، یاد برق که هر روز می رفت و چند باری که نقاشی هام از برنامه ی کودک (ساعت 5 بعد از ظهر) پخش شد به خاطر قطع برق هیچ کدومشونو خودم از تلویزیون ندیدم ، یاد اتوبوس های دو طبقه که سوار شدن توش تو عالم کودکی برام یکی از لذت بخش ترین کارها بود ، یاد چیپس هایی که درش یه تیکه مقوا بود و با یه منگنه به کیسه ش وصل شده بود ، یاد پفک و کامک ! یاد اوشین ، سرندی پیتی ، پسر شجاع ، تنسی تاکسی دو ، لولک و بولک ، یاد درخت خرمالوی وسط حیاط ، یاد خونه ی کاه گلی آقا بزرگ تو سرآسیاب و درخت توت خوشگل و قدیمیش ، یاد موتور بابا که روی باکش می نشستم و وقتی خیابون خلوت بود گازش رو می داد دستم و من عشق می کردم ، یاد دوچرخه بازی و فوتبال با بچه های محل تو سه ماه تعطیلی تابستون ، یاد آژیر خطر و رفتن به پناهگاه که اون موقع برام بیشتر مث رفتن به مهمونی ای بود که شب ها هم می تونستم دوستامو ببینم ، یاد آقاجون ، مادر جون ، حاج آقا و مامان جونم ، و یاد تو که هر بار که میومدیم برای دیدنت ، من به خاطر اون آقاهای ریشو می ترسیدم بیام اونور شیشه ، یاد آخرین باری که اومدم و بالاخره ترس و رو گذاشتم کنار و به جای دیدنت از پشت شیشه و شنیدن صدات با اون گوشی ها اومدم اونور کنارت ، با موهات که همش سفید شده بود وزنت شده بود 32 کیلو ، بغلم کردی ، منو بوسیدی و لپامو گاز گرفتی ، فقط چند بار تو عمرم دیدمت ، فقط چند بار ، ولی وقتی بهت فکر می کنم نمی تونم جلوی خودمو بگیرم ، دلم برات تنگ شده عمو ! ای کاش اقلاً جات رو می دونستم تا سنگ قبرتو بشورم و یه دل سیر باهات حرف بزنم ، دلم تنگه عمو . . . دلم تنگه !

/ 16 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرومته

هر چی می گردم نمی تونم اون پستت که راجع به انگشتای دست بود رو پیدا کنم !

اما بوواری

نوستالژی رو نمی فهمم دلتنگی رو خوب می فهمم اما مخصوصا وقتی ژای آدمی در میونه که در میون نیس سلام بابت کامنت مفصلی که درباره ی کشتی گیر گذاشته بودین برام ممنون استفاده شد.

گوستاو فلوبر

کامنتی هم که بر پرسپولیس گذاشته بودین تامل برانگیز بود اصو لا نگاهتون خوبه سلام

پاییـــــــــــــــــــــــزان

شمالی گفتی و شعر یادم اومد[قلب] آره یادش به خیر چه دقیق یادته پسر معمولی...[دست]عاشق چیپس بودم...الانم همینطورم ولی اون چیپسا یه مزه ای دیگه داشت...برنامه کودک ود ود ود ود...ود ود ود ود...این آهنگش بود...ما برق داشتیم اکثرا نقاشیا رو نگاه میکردم...ولی نقاشی تو رو ندیدم...همون بهتر برقتون میرفت...والا دپرس میشدی...[شوخی] یادش بخیر...چی بود اون موقع ها ... الان اگه اون زندگیا رو بهمون بدن اصلا نمیتونیم تحمل کنیم ... انقد که سخت بود ...فقط با هم بودن آدما توش خیلی خوب بود...چقدر دوروبرمون شلوغ بود...الان دیگه آدما حوصله خودشونم ندارن چه برسه دیگران...به قول شاعر عوض اینکه دست هم رو بگیرن و کمک حال هم باشن اغلب جون هم رو میگیرن... الان زندگیا مدرنیزه شده با عذاب های مدرنیزه و جنجالی تر ... [دلشکسته][گل]

پرومته

سوالت یه کم چیز نبود به نظرت ؟1 از مجا می تونم اون پست رو خونده باشم ؟! من تقریبا زیاد می خونمت ... راستی خاطرت چقدر شبیه من می تونه باشه ... دو چرخه !

ادیسه

چیزی جایی جا مانده است... برای مادربزرگم...اون روزها که بود انیس بودم و مونس و اون روزی که رفت نوشتم براش که خانوم روسری سفید مو سپید دل سپید، اگر اشکی می ریزم و حالم خوب نیست نه خیال کنید برای رفتن شماست، نه...برای ماندن خودم است...خودمان که هی تنها تر می شویم... چیزی جایی جا ما نده است جایی طرفهای کمیل مولا توصیف دنیا می کند که: تبعید گاهی است که تبعیدشدگانش چاره ای جز ماندن ندارند و دوران طولانی و درد دراز و صبر و صبر...که الهی من عذاب ترا می توانم اما چطور بر فراق تو صبر کنم؟

ادیسه

چیزی جایی جا مانده است وقتی رادیو گفت منوچهر نوذری هم رفت، برای دوستی نوشتم که باز هم تنها تر شدیم..رفیق چیزی جایی جامانده است...من دست مادرم را رها کردم و حالا سالهاست دارم دنبال خودم می گردم توی ویترین مغازه هایی که خاطره می خرند و حسرت می فروشند.

گوستاو فلوبر

من تصمیمم برای بارسلون رفتن جدیه می تونی از سیا هم بپرسی اگه پایه بودی ندا بده با هم بریم ! سلام

پاییـــــــــــــــــــــــزان

بابا عجب حرفی زدی پسر معمولی ....تو خارق العاده ای ...گفتم بازم میگم....[گاوچران][گل]